بغضم امان نداد و خدا در گلو شکست
| بدان اول که تا چون گشت موجود | کز او انسان کامل گشت مولود | |
| در اطوار جمادی بود پیدا | پس از روح اضافی گشت دانا | |
| پس آنگه جنبشی کرد او ز قدرت | پس از وی شد ز حق صاحب ارادت | |
| به طفلی کرد باز احساس عالم | در او بالفعل شد وسواس عالم | |
| چو جزویات شد بر وی مرتب | به کلیات ره برد از مرکب | |
| غضب شد اندر او پیدا و شهوت | وز ایشان خاست بخل و حرص ونخوت | |
| به فعل آمد صفتهای ذمیمه | بتر شد از دد و دیو و بهیمه | |
| تنزل را بود این نقطه اسفل | که شد با نقطهی وحدت مقابل | |
| شد از افعال کثرت بینهایت | مقابل گشت از این رو با بدایت | |
| اگر گردد مقید اندر این دام | به گمراهی بود کمتر ز انعام | |
| وگر نوری رسد از عالم جان | ز فیض جذبه یا از عکس برهان | |
| دلش با لطف حق همراز گردد | از آن راهی که آمد باز گردد | |
| ز جذبه یا ز برهان حقیقی | رهی یابد به ایمان حقیقی | |
| کند یک رجعت از سجین فجار | رخ آرد سوی علیین ابرار | |
| به توبه متصف گردد در آن دم | شود در اصطفی ز اولاد آدم | |
| ز افعال نکوهیده شود پاک | چو ادریس نبی آید بر افلاک | |
| چو یابد از صفات بد نجاتی | شود چون نوح از آن صاحب ثباتی | |
| نماند قدرت جزویش در کل | خلیل آسا شود صاحب توکل | |
| ارادت با رضای حق شود ضم | رود چون موسی اندر باب اعظم | |
| ز علم خویشتن یابد رهائی | چو عیسای نبی گردد سمائی |
شیخ محمود شبستری،گلشن راز
چقدر فاصله بین این دو بهم نزدیک است
پ.ن : مرز در عقل و جنون باریک است
خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت
من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت
جاودان ان تاج بر سر داشتن
در بهشت ارزو ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن
روز در انواع نعمت ها و ناز
شب،بتی چون ماه در بر داشتن
صبح از بام جهان چون افتاب
روی گیتی را منور داشتن
شامگه چون ماه رویا افرین
ناز بر افلاک و اختر داشتن
چون صبا در مزرع سبز ملک
بال دربال کبوتر داشتن
حشمت و جاه سلیمان یافتن
شوکت و فر سکندر داشتن
تا ابد در اوج قدرت زیستن
ملک هستی را مسخر داشتن
بر تو ارزانی که ما را خوش تر است
لذت یک لحظه مادر داشتن
زنده یاد استاد فریدون مشیری
*روز مادر و روز زن مبارک*
بنام خدا
قبل از هر صحبتی از خانم نازنین تهرانچی (که البته این بلاگ دیگه مال ایشون نیست)طلب عفو و بخشایش می کنم به دلیل اینکه یک تصور بد از ایشون در ذهنم اومده بود و نزدیک بود قضاوت زودهنگامی روی ایشون داشته باشم.
همه چیز از اونجا شروع شد که خانم لیلا عزیز خانی یه کامنت برام فرستادن که یکی به نام روح کپی رایت گزارش داده که خانم تهرانچی متن های وب منو گذاشته توی وب خودش.بهش تذکر بدین.
من رفتم به وب خانم تهرانچی و مطلب می بوسمت می گذارم کنار رو اونجا دیدم.بعد خبر رسید که خانم تهرانچی یه کامنتهایی برای دوستانش نوشته با فحش های ... و بعد وبش رو پاک کرده.
با این کار خانم تهرانچی شرمنده دوستاش شد و وبش رو حذف کرد.با این کار خلیل از دوستان این خانم(و البته من) تصور کردیم که بله.خانم تهرانچی این کارها رو انجام داده و بعد هم وبش رو حذف کرده.
شخصا چندین بار به ایشون پیغام دادم که ماوقع رو برام بگن غافل از اینکه یکی دیگه داره وبلاگ ایشون رو می چرخونه.اما بالاخره خانم تهرانچی اومدن و همه چی رو گفتن.
ایشون گفتن که بله.من فقط سه تا مطلب رو برداشتم و در اونها دست بردم و توی وبم گذاشتم.ایشون گفتن که یکی داره بازی شون میده.
ایشون در ادامه بهم گفتن که قبول دارن کارشون اشتباهه و از خانم عزیزخانی هم عذرخواهی کردن.
ایشون عنوان کردن که یک از خدا بی خبر با آدرس وب ایشون مطالبی برای همه نوشته که شرم می کنن از بازگو کردنش.
ایشون ادامه دادن که یک آدم شارلاتان برای استاد دانشگاههای این خانم،جای خانم عزیزخانی و آدرس وب ایشون کامنت گذاشته.
ایشون چندین بار تکرار کردن که کسی می خواد این خانوم رو بازی بده.
خانم تهرانچی گفتن که اگه روح کپی رایت نیت خیر داشته چرا به خود ایشون تذکر نداده.
و مثل اینکه روح کپی رایت ید طولایی در آزار خانم تهرانچی داشتن.
ماجرا طوری وانمود شد که خانم تهرانچی متضرر شدن.
خانم تهرانچی ما همه پشتتون هستیم و حمایتتون می کنیم.
خانم تهرانچی در وب جدید خودشون رسما از خانم عزیز خانی معذرت خواهی کردن.
(اگه نیاز شد آدرس وب جدیدشون رو هم می ذارم)
یک آدم بیمار روانی دوره افتاده و نام نویسنده های وبلاگها رو با نوشتن فحش و ناسزا پیش دوستانش خراب می کنه.
این عمل دور از جوانمردیه.
چنین قضیه ای برای یکی از دوستان خوبم اتفاق افتاد که توی این چند روز در موردش با بعضی دوستان خیلی صحبت کردم.
برای اون دوست بزرگوار کامنت گذاشتم که منو از قضیه مطلع کنه و من نزدیک بود قضاوت زود هنگامی کنم صرفا به این دلیل که جوابی از این دوست خوبم نگرفتم تا الان که این نوشته رو می نویسم.
این دوست خوب بازیچه قرار گرفته بود.اون شخص روانی هم به خواستش رسید.
از این دوست قدیمی و بزرگوار می خوام که منو ببخشه که تصور بدی درباره ش داشتم.(که خدا رو شکر الان برطرف شده)
اگه اینجا رو هم می خونه من شخصا حاضرم جبران کنم.فقط کافیه بهم بگه.
بازم معذرت می خوام دوست خوبم.
تموم دوستان رو بسیج می کنم.فقط اراده کن.خواهش می کنم.
پ.ن : کامنتی که بدگوئی داشته باشه به هیچ وجه از طرف من صادر نشده.خواهش می کنم توجه کنین.
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست
گفتی بناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
آن ناز و باز تندی دربانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست
حضرت مولانا
اگر ما همه چیز را درباره اسپرم و تخمک بدانیم،آنگاه نه تنها می توان جمعیت را کاهش داد،بلکه می توان کیفیت زندگی مردم را صدها برابر بالا برد.ما هیچ خبر نداریم که چند نابغه تولد نیافته را از دست می دهیم.دنیا می تواند به آن برسد.
ما می توانیم سیاره زمین را از افراد نابغه،با استعداد و سالم پر کنیم.پیشنهاد می کنم برای درک برنامه های ژنتیکی اسپرم و تخمک،لابی های جهان تشکیل شود.انسان به ماه دست یافته است اما برای دستیابی به برنامه های ژنتیکی چندان تلاشی از خود نشان نداده است.دلایل آن روشن است،زیرا کلیه افراد ذی نفع،کلیه خرافه پرستی ها مورد تهدید قرار می گیرد.آنها خوب می دانند که اگر برنامه ریزی ژنها کشف شود،دیگر جائی برای اطلاعات کهنه باقی نمی ماند.
ما می توانیم بهترین ها را به هر مرد و زنی ببخشیم.هیچ نیازی نیست که کسی بی جهت رنج بکشد.ناتوانی جسمی،عقب ماندگی ذهنی،زشتی و ... .امکان تغییر همه اینها هست.
می توان از به وجود آمدن جنایتکاران،افراد مکار و سیاست پیشه،روحانی نماها،قاتلان،تجاوزگران به عنف و افراد خشن و مهاجم جلوگیری کرد و چنانچه صفت ویژه ای در آنها بود،برنامه ژنتیکی آنها را دستکاری کرد.می توان به طور کامل جلوی پیری را هم گرفت.انسان می تواند تا لحظه مرگ،زندگی خود را با طراوت و شادابی سپری کند.
طبق محاسبات فعلی،بدن انسان قادر است حداقل ۳۰۰ سال عمر کند.کافی است غذا،مراقبت پزشکی و محیط زیست مناسبی برای مردم فراهم باشد تا بتوانند ۳۰۰ سال زندگی کنند.
من نمی توانم تصور کنم که اگر بوداها،آلبرت اینشتین ها،برتراندراسل ها بتوانند ۳۰۰ سال عمر کنند،بشر به چه گنجینه های با ارزشی دست می یابد.
با هر چیز جدیدی مخالفت می شود.هیچ می دانید وقتی الکتریسیته اختراع شد،هیچ کس حاضر نبود از لامپ الکتریکی استفاده کند؟همه می ترسیدند که نکند لامپ بشکند و خانه را به آتش بکشد اما امروزه از این بابت ترسی وجود ندارد.
و من می دانم که ترس دیگری هم درباره ژنتیک وجود دارد و آن این است که چه کسی مهار آن را در دست خواهد گرفت.در مسائل طبی تو نگران این نیستی که چه کسی کنترل آن را در دست دارد.تو به پزشک اعتماد می کنی.پزشکی که به هیچ وجه او را نمی شناسی.تو اعتماد می کنی که این پزشک تو را به کشتن نمی دهد،فریب نمی دهد و حتی المقدور ترا بیمار نگه نمی دارد.
ایده من ساده است : تشکیل یک آکادمی جهانی از دانشمندان با دوایر مختلف که ژنتیک مهمترین دایره آن خواهد بود و باید به دانشمندان اعتماد کرد.هیچ راه دیگری وجود ندارد.یا باید به قدرت کور زیست شناسی اعتماد کرد و یا به انسانی که حداقل کمی وجدان دارد و به مسئولیت خود واقف است.اما دانشمند هم به طبیعت تعلق دارد و هر چیزی که می سازد،دارای ارزشی بالاتر است،زیرا از آگاهی سرچشمه می گیرد.
...
قسمتی از کتاب آینده طلائی نوشته اشو