تبليغاتX
به دنبال رهایی از قفس
یا هو ...

 

زیباترین گلها در سیاهترین خاک ها می رویند

 

 

و سلامی نو

به دوستان قدیمی ام

که همیشه

گرمی نفس شان

مرا به ادامه راه امیدوار کرده ...

پوزشی می طلبم

نظرتان را دیدم

به زودی می آیم

و تایید می کنم آنها را

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 20:48 توسط شکیبا |

تغییر
اگر بتوانی تغییر کنی
معجزه کرده ای

کائنات در حال تغییر کردن و نو شدن است
کنار آب و پای بید ، نجواهایی می شنوی
که فریاد می زنند که ما رویشی دوباره را
آغاز می کنیم

کشاورزان را در مزرعه برنج می بینی
و احساسی خوش به تو دست می دهد

شوق نو بودن را حس می کنی

خورشید که صبح ها طلوع می کند
نشاطش را بر صورتت احساس می کنی

کنار رود و دریا که می روی، لطافت هوا و آسمان و آب را لمس می کنی

خدایا ...
این ها همه دارند نو می شوند

من نباید نو شوم ؟؟؟



حلول سال نو رو به همه دوستان خوبم تبریک می گم
و آرزو می کنم که سالی سرشار از موفقیت و شادکامی داشته باشن






+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 11:47 توسط شکیبا |

به تو که می رسم
شعر هایم نا تمام می ماند
عظمت نامت را در شعر نمی توانم بیان کنم
بزرگی ات در کلمه نمی آید
کلمه عاجز است
کلمه نا تمام است
تو تمام نمی شوی
همیشه آغازی
همیشه با تو آغاز می کنم
و تو آخری
آخر همه چیز
نه اینکه تمام می شوی
آخری نه به این معنی که تمام شوی
به این معنی که فرصت رویشی دوباره عطا می کنی
و آن وقت است که من
دوباره متولد می شوم
نو می شوم
و عظمتت را نظاره می کنم
و باز می بینم ...

شعرم ناتمام مانده ...

 



 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 1:39 توسط شکیبا |

دهقان فداکار پیر شده
                  فداکاریش تموم شده ...

چوپان دروغگو عزیز شده ...
         
شنگول و منگول گرگ شدن ...

کبری تصمیم گرفته دماغش رو عمل کنه ...

روباه با کلاغ دستشون توی یه کاسه شده ...

حسنک رفته شهر دنبال کار ولی معتاد شده ...

ما ایرانی ها چه مون شده ... ؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 23:7 توسط شکیبا |

می خواهم عشق را فریاد کنم
       می خواهم همه بدانند من عاشقم
                           ذره ذره وجودم عشق است
                                           و هر ذره عشق را فریاد می زند
فریادم به عرش می رسد
خدا
لبیک می گوید

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 21:22 توسط شکیبا |

گاهی وقتا از نردبون بالا میری تا دستای خدا رو بگیری

غافل از اینکه خدا ...

همون پایین ایستاده

و محکم نردبون رو گرفته که نیفتی

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 23:43 توسط شکیبا |

این دفعه تصمیم گرفتم که توی این پست،صحبتهای دکتر شریعتی رو بزارم:

«منتظر نمان که پرنده ای بیاید و پروازت دهد،در پرنده شدن خویش بکوش »

«به شماره هر دلی،عشقی هست »

«با همه چیز در آمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو.در انزوا پاک ماندن،نه سخت است و نه با ارزش »

«سرنوشت تو،متنی است که اگر ندانی،دست های نویسندگان می نویسد.اگر بدانی،خود می توانی نوشت. »

«من آنچه را حق می دانم،بر تو تحمیل نمی کنم.من خود را نمونه می سازم تا بتوانی سرمشق بگیری. »

 برگرفته از کتاب «دفتر های خاکستری»

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 1:15 توسط شکیبا |

صدها نفر برای بارش باران دعا کردند

غافل از آنکه خدا با کودکی بود که ...

 چکمه هایش سوراخ بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:7 توسط شکیبا |

یک روز می بوسمت

فوقش خدا مرا می برد جهنم

فوقش می شوم ابلیس

تو هم بخاطر اینکه یک ابلیس تو را بوسیده

جهنمی می شوی...

جهنم که آمدی

پیدایت می کنم

و از لج خدا

هر روز می بوسمت

 

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 20:33 توسط شکیبا |

یادت باشد ...

بزرگترین پیشرفت ها و ساخته های دست بشر

در ابتدا

فکر و تجسمی، بیش نبوده است

                   

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 15:22 توسط شکیبا |