تبليغاتX
به دنبال رهایی از قفس
اگه یه روز

توی زندگی به یه در بزرگ رسیدی

 که یه قفل بزرگ روش بود،

نترس و ناامید نشو

چون اگه قرار بود

که اون در باز نشه

جاش یه دیوار می ذاشتن

 

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 11:29 توسط شکیبا |

امروز یکی از عزیزان فامیل رو از دست دادیم.

این مطلب رو دیشب یه جایی خوندم.گفتم بنویسم که بمونه.

 

صرف فعل«بودن» در سلوک و عرفان :

 

من نیستم،تو نیستی، او هست

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 14:30 توسط شکیبا |

مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"

خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!

 

 

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

 

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!

افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

 

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"

  

((تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال کنید

من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم

 

 

برداشت از :

http://traneh100.blogfa.com/post-252.aspx

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 17:29 توسط شکیبا |

تنهایی ...!!!

چه واژه عجیبی

پر از تنهایی ...!!!

تنهایی جسم
یا
تنهایی روح


تنهایی جسم را نمی توان جبران کرد.
چون در عاقبت هم جسم تنهاست،


اما روح ...


تنهایی روح متفاوت است
روح می تواند پرواز کند.
روح  فقط در تنهایی است که قادر به پرواز کردن می شود.

پرواز می کند تا اوج

حالا بگو کدام تنهایی ...؟؟؟

من هم تنهایم

روح تنها ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:48 توسط شکیبا |

مدتهاست که به صفر رسیده ام

و دائم ، در جا مانده ام .

نمی دانم کدامین نگاهت را نخواندم

که به جرم آن

این همه

دلم خالیست

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 15:31 توسط شکیبا |

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

                                                             شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

 

 

              

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 10:18 توسط شکیبا |

اگر هر کسی فقیر به دنیا بیاید هیچ تقصیری ندارد اما اگر فقیر از دنیا برود گناهکار است

                                           «بیل گیتس»

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 13:8 توسط شکیبا |

سلام به تموم دوستای خوبم

منو بخاطر تاخیر طولانیم ببخشید.به زودی بر می گردم.

فعلا

یا حق

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 19:3 توسط شکیبا |

یا هو ...

 

زیباترین گلها در سیاهترین خاک ها می رویند

 

 

و سلامی نو

به دوستان قدیمی ام

که همیشه

گرمی نفس شان

مرا به ادامه راه امیدوار کرده ...

پوزشی می طلبم

نظرتان را دیدم

به زودی می آیم

و تایید می کنم آنها را

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 20:48 توسط شکیبا |

تغییر
اگر بتوانی تغییر کنی
معجزه کرده ای

کائنات در حال تغییر کردن و نو شدن است
کنار آب و پای بید ، نجواهایی می شنوی
که فریاد می زنند که ما رویشی دوباره را
آغاز می کنیم

کشاورزان را در مزرعه برنج می بینی
و احساسی خوش به تو دست می دهد

شوق نو بودن را حس می کنی

خورشید که صبح ها طلوع می کند
نشاطش را بر صورتت احساس می کنی

کنار رود و دریا که می روی، لطافت هوا و آسمان و آب را لمس می کنی

خدایا ...
این ها همه دارند نو می شوند

من نباید نو شوم ؟؟؟



حلول سال نو رو به همه دوستان خوبم تبریک می گم
و آرزو می کنم که سالی سرشار از موفقیت و شادکامی داشته باشن






+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 11:47 توسط شکیبا |