... به هیچ یک پاسخ نگفتی
نمیدانم چرا ...؟؟؟
بعد ها گفتی که ...
نامه ها را جواب داده ای
و درصندوق گذاشته ای
که یکجا به من بدهی
عشقهای بروز نداده ات را.

تمامی زمین و زمان را می کاوم تا بیابمت
و آنگاه عشقم را با تو تقسیم می کنم.
عشقی به پهنای کائنات.
راستی،نگفتی...!؟
دلت چقدر جا دارد؟؟؟
ذهن تو زاینده هر چیز است.
ذهنت را قوی کن...
شبی بس بزرگ(قدر)در یکی از کوچه های کوفه،مردی در بستر خوابیده است که عدالت به او قبطه می خورد.
پسران و دختران،گرد بسترش نشسته اند و پدر،برای آنها، وصیت می کند. پدری که می باید بعد پیغمبر،خلیفه می بود و نشد.سکوت کرد و در خانه نشست،چون شیفته جاه و مقام نبود.
او از اینها گذشته بود.خدایش را دیده و شناخته بود.می دانست دنیا فانی است و مهم،کاریست و عملی است که انجام می دهی ،حالا در هر مقامی که باشی.

شهادت اسوه عدالت،مردانگی،گذشت و اسوه تمامی خصایل نیکوی انسانی را به همه تسلیت می گویم.
سبزه ای را بکنم
خواهم مرد ...