و به من می گویی
«دوستت دارم» .
صدای قلبت می آید
آن را می شنوم
و به باور می رسم
که سمفونی عظیم کائنات
در قلب تو می تپد
و عاشق من شده است

اگر انسان دارای آزادی نبود،ابلیس دستش بسته بود
«دکتر شریعتی»

سکوتی بود به بلندای فریاد عشق

دلم تنها
ولی در قلب تنهایی
یکی آید
به سان نوری از دلها
که بر من تابشی افتد
و می دانم...
نمی دانم
...
پشت پنجره ایستاده ام
پنجره را باز می کنم
و تنهایی ام را
می گذارم آنجا
شاید
کسی آمد و آن را برد
![]()
و بلند باد نام تو
مسیح امشب زاده خواهد شد ...

اما
شمع وجودم
آب شد
همیشه
فراموش می کرد
کلاهش را
و یا عصا و عینکش را
دیشب که به خواب رفت
صبح
فراموش کرده بود
بیدار شدن را *

* : نام شاعر را نمی دانم