تبليغاتX
به دنبال رهایی از قفس
صدها نفر برای بارش باران دعا کردند

غافل از آنکه خدا با کودکی بود که ...

 چکمه هایش سوراخ بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:7 توسط شکیبا |

یک روز می بوسمت

فوقش خدا مرا می برد جهنم

فوقش می شوم ابلیس

تو هم بخاطر اینکه یک ابلیس تو را بوسیده

جهنمی می شوی...

جهنم که آمدی

پیدایت می کنم

و از لج خدا

هر روز می بوسمت

 

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 20:33 توسط شکیبا |

یادت باشد ...

بزرگترین پیشرفت ها و ساخته های دست بشر

در ابتدا

فکر و تجسمی، بیش نبوده است

                   

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 15:22 توسط شکیبا |

منتظر آمدنت بودم

آمدی

می خواستم بر دلم بنشینی

نشستی

ترسیدم دلم را بسوزانی ...

سوزاندی

و

من ماندم و دلی سوخته...

تو

رفتی!

 

یکی از دوستای خوبم(ساناز) این متنو برام نوشته بود

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 15:1 توسط شکیبا |

و اما عشق ...
بالاتر از هر تصوری است
و بالاتر از هر چیز زمینی
در درون توست
و قلیان می کند
دلت  آنرا حس می کند
و به صورت ضربان بروز می دهد
من،نه لیلی ام و نه مجنون،
نه فرهادم که تیشه بر گیرم
و بیستون را بر کنم
و نه شیرینم

عاشقی یکدستم،
اما نه صاف و زلال ...
که می خواهم این گونه باشم،
به رود عشق نشسته ام تا صیقلم دهد
(که می دهد)
و نیلوفری شوم در این مرداب
که همانا گل زیبای نیلوفر
در منجلاب تعفن می روید

                 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 22:18 توسط شکیبا |

باران عاشقم کرد ...
آن گاه که در جاده های سبز شمال قدم برمی داشتم ...
                                                 و آنجا طراوت عشق را دریافتم

پرنده ای را دیده بودم ...

که در زیر باران
                 و در میان شاخه های درخت
                                              عشق را فریاد می کرد

     

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 19:44 توسط شکیبا |